}}The Unfortunate
» HOME » PROFILE                                                                                                     ● ALL ABOUT MY OBSESSIONS ●
درباره وبلاگ
اینجا درباره ی چیزهایی که دوست دارم می نویسم. :)

لینک های من


لینک دوستان


آرشیو
●   مرداد ۱۳۹۶
●   فروردین ۱۳۹۶
●   اسفند ۱۳۹۵
●   دی ۱۳۹۵
●   مهر ۱۳۹۵
●   شهریور ۱۳۹۵
●   مرداد ۱۳۹۵
●   تیر ۱۳۹۵


برچسب ها


امکانات دیگر
Black Butler Vol. 13
دوشنبه هفتم تیر ۱۳۹۵.10:1.Psymin +
میدونم الان فحش میخورم که پشت سر هم دارم برای این مانگا و مخصوصا این سری داستانش ریویو می نویسم... ولی باور کنید ارزشش رو داره! برای من داره! :دی این جلد هم مثل جلد قبلی همون هیجان و اکشن و اتفاق های غیر منتظره رو داره! نقاشی ها هم که عالی!کلا همه چیز عالیه! و واقعا مانگاکا کارش حرف نداره! اینو از همون سری "جک د ریپر" فهمیدم! که از حقایق دنیای واقعی با تغییر و تحول بسیار (O_O) تو مانگای خودش استفاده میکنه و تونسته با هیولای فرانکنشتاین و تایتانیک کردن کشتی و فرد پشت این قضایا بهترین چیزی رو خلق کنه که من تا به حال خوندم (از بین مانگاها). یعنی هیجان و اکشن به حدی زیاد بود که من هر صفحه میرفتم جلوتر به تعداد "ف*ک" گفتن هام هی افزوده میشد. و دقیقا هم با این قیافه ":|". جنگ بین دو شینیگامی و یک شینیگامی سابق و یک شیطان. خدای من. اون لحظه داشتم به دوستم میگفتم اگه دیدی من نیست شدم بدون سکته کردم از دست این! :دی

و تا یادم نرفته... اون اوایل جلد که داستان الیزابت بود... واقعا عالی بود. واقعا الیزابت رو تحسین میکنم. و بعد از گرل یکی از شخصیت های محبوبم شده!

و خب بعد از اینکه یه اتفاق غیر منتظره ی دیگه اتفاق میفته و شاهد چیزی که بر سیل و سباستین گذشته میشم نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم؟ نه واقعاً؟ خیلی غم انگیز بود. و در عین حال کیوت و این حرفا. :دی

ریویم تموم شد... ولی سه تا عکس دارم که باید باهاتون در میون بذارم :دی

یعنی برای اولین بار در تاریخه که انسان و شیطان و شینیگامی ها هم عقیده میشن =))

و بعله... اینجا هم باز بقیه منجور میشن اون حرکت قشنگ رو برن! ولی این دفعه به سبک وایکانت! =)) اینجا رو واقعا پوکیدمممم

و خب اینم از شینیگامی سابق *-* انقدر جذاب و خفن و ایناست که دلم نیومد باهاتون به اشتراک نذارم!


برچسب : ریویو, مانگا, Black Butler
Black Butler Vol. 12
دوشنبه هفتم تیر ۱۳۹۵.7:36.Psymin +
همین چند ساعت پیش این جلد رو تموم کردم و باید بگم تا به الآن بهترین بود! خیلی اتفاقای خنده دار اتفاق افتاد و خیلی هیجان و خشانت (به قول دوستان) و اتفاقای غیر منتظره داشت! تو دو فصل آخر جلد قبلی این صحنه ی زیبا رو داشتیم که سیل (Ciel) خیلی شیک مجبور میشه این حرکت رو بزنه! =))

و حتی فکرشم نمیکرد که دوباره مجبور بشه این حرکت رو تکرار کنه. و اینجا بود که تو این جلد مردم از خنده!!!

و خب برای مدتی برگردیم به اتفاقای اصلی که افتاد... خب این سری داستان از این قراره که توی یک کشتی خیلی خفن و اینا هستن و یه یارویی که ادعا داره میتونه مرده رو زنده کنه! و سیل و سباستین مخفیانه با همون حرکت قشنگ وارد جلسه میشن. و اینجا چی داریم؟ هیولای فرانکنشتاین! خب البته نه هیولایی که توی کتاب اصلی فرانکنشتاین بود... در واقع زامبی! یه مرده ی متحرک که هیچ عقل سلیمی نداره و خب می دونید که زامبیا دیگه چطورن؟ :| خلاصه... میگذره تا اینکه به طور خیلی اتفاقی کشتی پر از گله (؟؟) های زامبی میشه و مردم بدبختن که برای نجات جونشون این ور اون ور میرن و دم به دقه یکی یکی میمیرن! :دی و این وسط دو تا شینیگامی داریم که خیلی شیک دارن کارشون رو انجام میدن :|  :

=))))))))))) اصلا من عاشق گرل (Grell) هستم! یعنی کل اتفاقای کتاب یه طرف، این هم یه طرف. خیلی خوب بود/هست خدایی! :))

و خب در این اثناء که این کشتی داره با گله های زامبی ها دست و پنجه نرم میکنه، مانگاکا با خودش فکر کرده که چه بهتر میشه یه فاجعه ی دیگه اضافه کنه! و کار باسی جون (همون سباستین منظورمه) و بقیه رو سخت تر کنه! بــــــــــــــــــــــــــــوم!!! کشتی با یک کوه یخ برخورد میکنه، و صرف نظر از اون عکس بالا فیلم تایتانیک داریم! :)) شاید فکر کنین چه چیز مسخره ایه که ماجرای فرانکنشتاین رو با تایتانیک قاطی کرده، ولی خب این چیزیه که باعث شد من بیش از پیش از این داستان (Arc یا هرچی که میگن) خوشم بیاد! :دی واقعا دم مانگاکا گرم! *-*

و در پایان... یک اتفاق غیر منتظره داریم. البته برای من با تشکر از جست و جو های پیشینم اسپویل شده بود ولی خب نمیدونستم اینطوری اتفاق میفته! در نتیجه برام غیر قابل باور و تعجب آور و خفن‌انگیزناک (!!) بود! عکساشو با یه توضیح کوتاه میذارم. قبل از اون...

خب همونطور که اول گفتم خیلی از این جلد راضی بودم. نقاشی زد و خورد ها و اینا همه چــــــــــــی عالی بود! کاملا میشد هیجان رو حس کرد! کلا هرچی بگم کم گفتم. مخصوصا در مورد اتفاق آخر. که باعث شد بیش از پیش از الیزابت خوشم بیاد!

گاهی اوقات آدما اون چیزی که نشون میدن نیستن...

و به خاطر حمایت از جون کسی که دوستش دارن، خودشون رو پنهان میکنن، مگر اینکه مجبور بشن و خود واقعی شون رو نشون بدن! :)


برچسب : ریویو, مانگا, Black Butler