}}The Unfortunate
» HOME » PROFILE                                                                                                     ● ALL ABOUT MY OBSESSIONS ●
درباره وبلاگ
اینجا درباره ی چیزهایی که دوست دارم می نویسم. :)

لینک های من


لینک دوستان


آرشیو
●   مرداد ۱۳۹۶
●   فروردین ۱۳۹۶
●   اسفند ۱۳۹۵
●   دی ۱۳۹۵
●   مهر ۱۳۹۵
●   شهریور ۱۳۹۵
●   مرداد ۱۳۹۵
●   تیر ۱۳۹۵


برچسب ها


امکانات دیگر
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶.17:29.Psymin +
www.psychi.blogir


بی ثباتی
سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶.18:3.Psymin +
فقط نمیدونم دوباره برگردم به بلاگ یا نه...


Tokyo Ghoul
یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵.17:13.Psymin +
خب این نه دیگه نیازی به ریویو داره نه معرفی. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد. خیلی خیلی. و حقیقت همینه. منظورم اینه که... چهره ی حقیقی انسان رو به آدم نشون میده. و شاید. شاید. باعث شده باشه یه کم به "انسان" بودنمون بیندیشیم.

 


برچسب : مانگا, انیمه, Tokyo Ghoul
Flow
شنبه هجدهم دی ۱۳۹۵.13:7.Psymin +


خب، قرار نیست ریویو بنویسم. فقط میخوام حرف بزنم. مثلاً درباره ی درس هایی که میشه گرفت ازش؟؟ ممکنه در حالت کلی چیزایی از مانهوا بفهمین، ولی اونطور چیزی نیست که اسپویل شین.
متاسفانه نمیدونم از کجا شروع کنم... اما خب، مگه هر قهرمان داستانی از خودگذشتگی نمیکنه؟ مخصوصا وقتی ببینه این از خودگذشتگیش باعث میشه زندگی بقیه بهتر بشه؟ هوم؟ مطمئناً من و شماها هم اگه در هر شرایط بحرانی ای قرار بگیریم، این کار رو انجام میدیم. یا حداقل با اطمینان راسخ میگیم که این کار رو انجام میدیم. ولی چون اینجا دنیای واقعیه و نه داستان فانتزی، اینکه ببینیم واقعا انجامش میدیم یا نه رو نمیشه فهمید. اما سوال اصلی اینجا اینه که، آیا میتونیم در مورد چیزهای کوچیکتر و شخصی تر هم از خودگذشتگی کنیم؟ قهرمان این داستان ما که نتونست. مطمئناً من و شما هم نمیتونیم. البته خب، صد در صد بستگی داره. اما در حالت کلی میدونم که احتمال از خودگذشتگی در این مورد کمه. و درسته، همه ی ما مثل این قهرمان داستان نقص هایی داریم. اما باید بتونیم ازش درس هم بگیریم. اما اگه به این داستان نگاه کنیم، میبینیم که نه تنها این ازخودنگذشتگی (!!) قهرمان ما سرانجامش بد نبوده، بلکه بهترین سرانجام ممکن رو پیش روش گذاشته. اگه اون موقع قهرمان ما ازخودگذشتی میکرد و از زندگی نکبت بار خودش برای خوشحالی دوستاش میگذشت، آدم بده ی داستان ما به کارش ادامه میداد و قهرمان ما علیل و درمانده توی تخت میموند....
انتخاب سخته، ولی باید بتونیم جاهای درست از خودگذشتگی کنیم.
مورد بعدی درباره ی تغییرات آدم هاس. درست یادم نمیاد ولی آخر داستان آدم بده ی داستان، لاکپشت سیاه (؟:|) به قهرمان ما، ایرانگ، چیزی شبیه اینکه تغییر دادن زمان دوستاش رو عوض نمیکنه و میشن همون آدمای قبلی گفت. و ایرانگ هم درعوض برگشت بهش گفت که تو این مدت تغییر رو تو دوستاش دیده، و مطمئنه که حتی اگه زمان رو تغییر بده، دوستاش به مرور زمان تغییر میکنن و چیزی میشن که الآن هستن. و خب درست هم گفت، به آدم ها باید شانس داد که تغییر کنن و بهتر بشن، هیچکس خوب به دنیا نمیاد و هیچکس هم خوب از دنیا نمیره. اما تو این فاصله که زندگی نام داره، فرصت تغییر کردن هست که نباید از دستش بدیم، و البته به دیگران هم جز خودمون باید فرصت تغییر کردن رو بدیم. فقط زمانه که ما رو عوض میکنه.
این دو موضوع اصلی ای بود که من از این مانهوای بسیاز زیبا دریافت کردم. چیزهای دیگه ای هم بود...
خب هنوز تو این فکرم که خدای لاک پشت سیاه، چرا اون قدرت رو به لاکپشت سیاه (این یکی لقب آدم بده ی داستانه) داد. شاید اون هم از وضع دنیا و آدمای بدش خسته شده بود و میخواست تغییری توی دنیا ایجاد کنه؟ مخصوصا وقتی میدونست که با دادن قدرت به اون چه سرانجامی در انتظار دنیاس.
و مشخص میشه که آدم بده ی داستان اونقدرا هم بد نیست. هیچکس تماماً سیاه و یا تماماً سفید نیست. و جالب اینجاست که لاکپشت سیاه فقط و فقط به خاطر عمل های آدم های اطرافش بود که اینطوری شد. خنده داره وقتی خودمون رو آدم خوب میدونیم و آدم بده رو سرزنش میکنیم، درصورتی که اون آدم بده رو فقط و فقط خود ما به وجود اوردیم. همیشه تقصیر گردن "ما" هست. همیشه. و اگه اون آدم بده نخواد قیام کنه، و ما رو بدبخت کنه، ما تصحیح (!!) نمیشیم. چون اینطوری باعث میشه خودمون رو تو آینه ببینیم. که "ما" چیکار کردیم که اون اینطوری شده. هیچ رفتاری بی دلیلی نیست.
و خب در آخر، از عکسی که از مانهوا گذاشتم صحبت میکنم. کاملاً تایید میکنم چنین چیزی رو. چون تو سرنوشتمون بوده که مثلا آینده رو ببینیم و فلان کار رو کنیم. و چیزی که بخواد بشه، میشه، و مایی که اختیار داریم، فقط روش رسیدن به اون اتفاق رو هدایت میکنیم. حداقل این عقیده ی منه.
و خب در مورد مانهوا....
درسته دومین مانهواییه که خوندم ولی به شدت پیشنهادش میکنم. حتما بخونین. حتما! هیچ چیزی کم نداشت به طوری که من تا چند ساعت قبل از شروع امتحان داشتم میخوندمش که تمومش کنم! در این حد غرقش شده بودم! و واقعاً خوشحالم که این مانهوا رو خوندم.
از شمایی هم که وقت گذاشتین، این حرف های من رو خوندین، تشکر میکنم! ^_^


برچسب : Flow, مانهوا
سه ماه
شنبه یازدهم دی ۱۳۹۵.23:39.Psymin +
سه ماه واقعا کم نیست. زیاد هم نیست. اما تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاد...

و درست یا غلط تونستم کمی از کدورت ها رو برظرف کنم. و تونستم خودم رو بهتر کنم. حالم رو. و خب میشه گفت خوشحالم. هرچند باز مشکلات دیگه ای هست. و امیدوارم بتونم همینطوری و حتی بهتر ادامه بدم.

امیدوارم...


برچسب : سای نوشت
OLDER